ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

87

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

گفت و گو پرداخت تا وانمود كند كه متوجه آن حركت نشده است . يك بار هم آب خواست و برايش نياوردند . در يك مجلس پنج بار اين خواهش را تكرار كرد و آب به دستش ندادند . آخر گفت : « رفقا ، به خدا تشنگى مرا كشت . » بعد آب آوردند و نوشيد و از سستى و غفلتى كه در اين كار كرده بودند روى در هم نكشيد . يك بار به بيمارى سختى دچار گرديد كه باعث شايعهء مرگ او شد . پس از آن كه بهبود يافت و دوره نقاهت را مىگذراند به گرمابه رفت . آب داغ بود . از اين رو آب سرد خواست . خدمتكار وى آب سرد آورد . قسمتى از آب به زمين ريخته شد . مقدار كمى از آن را هم روى سر خود ريخت ولى چون در اثر بيمارى ناتوان شده بود از سردى آب ، آزرده گرديد . بعد ، باز هم آب سرد خواست و خدمتكارش بار ديگر آب سرد آورد . نزديك او كه رسيد طاس واژگون شد و بر زمين افتاد و همه آب آن روى صلاح الدين ريخت چنان كه از سردى آن چيزى نمانده بود كه به هلاك رسد . در برابر آن بىمبالاتى بيش از اين واكنش نشان نداد كه به غلام گفت : « اگر مىخواهى مرا بكشى ، بگو ! » غلام پوزش خواست و صلاح الدين نيز ديگر چيزى نگفت . بذل و بخشش او آنقدر زياد بود كه هرگز از هيچ خرجى